سال نو مبارک
-
تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 16:09
بالأخره پایاننامه تمام شد. نیاز به زمان دارم برای آنکه ببینم چه بر من گذشته است؛ چه در تجربۀ نوشتن آن، چه در محصول نهایی کار. باید زمان بگذرد تا دریابم چه تجربهای از نوشتن بود که مرا از نوشتن در اینجا بازمیداشت. اصلا چرا اینطور شده است که منی که همیشه به دفترچههایم خو کرده بودم، به متنهایی که باید ح...
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
-
تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 16:09
این مدت بنا بر تصادفات زمانی، مثل خانهتکانی عید و جابهجایی کتابها و دفترها بعد از مدتها، به تصاویر یا یادداشتهایی از گذشتههای خیلی دور برخوردم. من، خوب یا بد، آدم خاطرهبازی نیستم؛ نه از آنان که خاطرات را دلنشین و با جزئیات به یاد میآورند و تعریف میکنند، نه از آنانی که خاطرهسازند. تصادفات زمانی این ر...
بریدهای از پایاننامه/ خطابۀ آریستوفانس کمدین/ در باب حرکت بازگشت
-
تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 16:09
ای انذارها و هشدارها! چرا وقتی میآیید، نمیمانید؟
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 12:46
بدنم زودتر از آنچه انتظارش را داشتم، انتقامش را کشید.پیش از آنکه بیماریام شروع شود، یک ماههای بسیار پرتنش را پشت سر گذاشتم؛ تنشهایی بیشتر از جنس شوک، که اگر خودش را به شکل بیماریهای فعلیام نشان داده و نه به شکل انواع مختلفی از سکته، احتمالا به بختیاری سن کمم بوده است. به طور مثال به گمانم گرفتگی عضل...
یک ساعتم ( تنها یک ساعت، ساعتی) بگنجان در سایه عنایت
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 12:46
یک بار نامجو گفته بود من بار دگر حافظم، بار دگر سعدی، باری نیما و بار دگر فروغ. کاری به دلیل نامجو برای گفتن این حرف ندارم. شاید حتی اگر به دلیل گفتن این حرف فکر کنم، خیلی هم نتوانم با این حرف همدل باشم.اما من دلیل خودم را برای گفتن این حرف دارم. امشب حزنی دارم، خمار صد شبهای که میگویم من بار دگر حا...
گمشده
-
تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 12:46
امروز آشنایی قدیمی رو خیلی اتفاقی دیدم. آشنایی صاف و زلال. میگفت: مدتیه شبا خوابم به هم ریخته. نمیتونم بخوابم. نه که خسته نباشم، نه که خوابم نیاد، یا نه که حتی تو طول روز کار نکرده باشم، چرا کردم. ولی شب که میشه حس میکنم یه چیزی کمه، یه کاری باید تو طول روز میکردم که نکردم. معلومم نیست، اونی که کمه،...
ایرانزمین
-
تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 19:00
میخواهم کمی برایتان از چهرۀ امروزین دانشگاه تهران بگویم؛ و دقیقا چهرۀ آن. از خیابان انقلاب که بالا میآیی، سردر دانشگاه بسته است. از همان سال 98 است که بسته است. تنها روی ستونِ سردر، مهری قرمز رنگ از شهید سلیمانی با هشتگِ انتقام سخت دیده میشود. سردر را که رد میکنی به خیابان شانزده آذر میرسی که نخستین...
گونهام زرد و لبم خشک و کنارم تر گیر
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:44
سیستم بدن من اینگونه بود: سوز پاییز آمده و نیامده، سرمایی شدید میخوردم و بعد آن سرما، مرا تا آخر پاییز واکسینیه میکرد. امسال بار سوم است که سرمایی شدید میخورم. تقریبا در هر ماه پاییز یک بار سرما خوردهام. سرمایی که نگذاشته است حداقل دو سه روزی، قدم از قدم بردارم. گویی ترمزی را که خود هر از چندگاهی با...
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:44
من دلم برای تو تنگ نمیشود. دلم برای تصویر خودم پیش تو تنگ میشود.این دلتنگی هزاران بار دشوارتر و بیرحمتر است. این دلتنگی نشان از ردپای تو در من است. از اینکه به راستی چیزی از تو در من آمده است. از اینکه من پیش تو به گونهای بودم که هیچجای دیگر نبودم. خودم بودم و خودم را دوست داشتم. ضعفهایم را دوست داش...
لالایی
-
تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 14:44
ای ماه بیا بیرونبیا نکن دلم رو خونتو لیلای منی و منم تو رو مجنونتو لیلای منی و منم تو رو مجنونهوا امشب چه تاریکهدلم مثل رشته باریکهبرو ای شب برو ای شبپسرکم از تو ترسانهبچهم کوچیکه والابچم خوشگله والاهالالالا هالا لا لاهالالالا هالا لا لازمین سرده، زمان سردهروی من از رنج و غم زردهخدایا زندگی آخرهمش ر...
سال نو
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 23:11
خاطرم هست که از دوران دبیرستان، دفترچههایی داشتهام. دفترچههای مینیاتوریِ بسیار کوچک با پانچهایی طرحدار. از آن پانچهایی که جای دایره، ردپا پانچ میکند. این دفترچهها مخصوص تصمیم است. تصمیماتی از آن دست که " از این تاریخ تا آن تاریخ دیگر فلان کار را انجام نمیدهم". این فلان کارها هم معمولا کارهایی اساسی ...
که بربندید محملها
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 23:11
من نمیخواهم بگویم که دوست داشتن بیدلیل و علت است؛ که ما انسان معلق در هوا نیستیم که در خلأ دل ببندیم و دوست بداریم. و جدای از آن، چنین نگاهی به دوست داشتن، باب بسیاری از رذایل انسانی و تاب آوردنشان را میگشاید. اما میخواهم بگویم که دوست داشتن خیلی از اوقات دلیلی حتمی است. چونان حسن نیتی ابتدایی، آن ر...
آنقدر ای دل که توانی بکوش
-
تاریخ: 1401/4/21 ساعت: 23:11
هر ساختنی برمبنای طبیعتی پای میگیرد. نامش را میخواهید بگذارید طبیعت، بگذارید بستر، بگذارید سنگبنا، تفاوتی نمیکند؛ هرچیزی برای آنکه ساخته شود نیازمند امری از پیشتدارکشده است؛ و همین از پیشتدارکدیدگی از ارادۀ ما سبقت میگیرد و بدل به نقطهای اساساً خارج از دسترس ما میشود. این یافت بیش از هر موضوعی، خودش...
امشب
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:15
شبهایی هم در زندگی هست که با خودت میگویی همین چند ساعت را صبر کن! دست به کار احمقانهای نزن! همین چند ساعت که لازم داری تا خوابت ببرد. آن وقت شب را به سلامت صبح کردهای و صبح که بیدار شوی آنقدرها هم سنگین نیستی. شب چنین خصلتی دارد. گاهی باید برای به سلامت صبح شدنش دعا کرد، سختی کشید. مثل وقتی که دل در...
غریب آشنا
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:15
شکست خوردم. شکست عاطفی سنگینی خوردم. از کتاب یادداشتهای زیرزمینی داستایوفسکی شکست سنگینی خوردم. کتاب را که آغاز کردم تنها خدا میداند و احتمالا حتی خودم هم نمیدانم که چقدر و تا کجا تمام اجزای روح و روانم به شعف آمده بود. از اینکه چطور داستایوفسکی ت
امروز همچون آصفم/ شمشیر و فرمان در کفم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:15
هار شدهام. در هیچ دورانی از زندگیم چنین دربرابر خودم از خودم دفاع نکرده بودم و به خودم حق نداده بودم. این روزها هر آن چیزی را که تا کنون در خودم بد میدانستم به مثابۀ عنصری اصیل در خودم به رسمیت میشناسم و حاضرم به خودم و همگان بگویم: من همینم! همی
عمری دگر بباید...
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:15
من آدمها را دوست دارم. شاید در روزگاری که ما به سر میبریم دیگر چنین علاقهای مضحک به نظر برسد. اما من حقیقتاً آدمها را دوست دارم. نه برای هدفی. نه برای اینکه کسی را برای تفریح داشته باشم و دیگری را برای گفتگوی علمی، یکی را برای دردِ دل کردن و دیگر
بوشو آی شو! بوشو هر شو! تی جه ترسه می ریکه
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:15
مادر من زن جوانیست. زنی جوان، قوی و بسیار زیبا. مادربزرگم تعریف میکرد که مادرم هشت ماهه به دنیا آمده. مادرم زود ازدواج کرده است و زود بچه آورده است. برای اینکه فرزند اولش نیز سر و سامان بگیرد زود است. و احتمالا زودتر از آنچه فکرش را بکند مادربزرگ
جهان پهلوان
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:15
در این روزها که هیچچیز زندگیم سر جای خود نیست، شاید تنها کار بهجایی که کردم دیدن فیلم تختی بود. عجیب انتخاب درستی بود.
آرام باشیم
-
تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:15
این نه توصیهای اخلاقی که توصیهای علمیست. من در خیلی از گفتگوها با دوستانم نیاز دارم این نکته را متذکر شوم. فضای علمی دوستان من فضاییست که با درک خاصی از علم ارتباط نمیگیرد. درکی به اصطلاح بهداشتی از علم که از آنچه ما عرفاً زندگی شخصی و پس از آن