مادر من زن جوانیست. زنی جوان، قوی و بسیار زیبا. مادربزرگم تعریف 1کرد که مادرم هشت ماهه به دنیا آمده. مادرم زود ازدواج کرده است و زود بچه آورده است. برای اینکه فرزند اولش نیز سر و سامان بگیرد زود است. و احتمالا زودتر از آنچه فکرش را بکند مادربزرگ خواهد شد. مادرم ه1شه برای 1 کاری زود بوده است.
دیشب خانۀ دوست آرام بودم و شب را پیش او ماندم. صبح هنوز چشمهایم را درست بازنکرده دیدم گوشیم زنگ 1خورد. خوا1م بود. گفت زود خودت را به خانه برسان. حال مامان بد است. از 1ان حرفهای پراکندهای که زد تنها کلمۀ نوار قلب را شنیدم و بعد از آن دیگر نفه1دم چطور خودم را به خانه رساندم. حتی متو1 نشدم که کرایۀ ماشین را ندادهم.
امروز حس کردم حالا نیز زود است. زود است که مادرم طعم بیم1ی فرزند را بکشد. زود است برای اینکه تنها درد بکشد و ما پیشش نباشیم. زود است که تنها 1'>1د. حتی اصلا برای مادرم زود است که درد بکشد. من ن1توانم باور کنم. برای تمام این احوال زود است. 1گز در زندگیم مثل امروز نترسیده بودم. مثل امروز ته دلم خالی نشده بود. 1گویند مادرم شبیهترین به مادرش است. خدا مادربزرگم را زود از ما گرفت.
برچسب:
نویسنده: رویا ابراهیمی