مشهد - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:15
از وقتی که بزرگ شدم و اجازه داشتم خودم تنهایی به سفر بروم، هروقت که زندگی به تنگ میآمد، میرفتم مشهد. زیارت به طرز عجیبی آرام و سبکم میکرد. میرفتم در صحن برای نماز صبح مینشستم و نمیدانم چطور همیشه خانم کریمی پیدایم میکرد و تا خود نماز
"مشکوک" به کرونا - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:15
بعد از چند روزی بیحالی رفتهم دکتر. میگوید مشکوک به کرونایی. داروهایی برایم نوشته با این گمان که شاید سرماخوردگی باشد و دفع شود و میگوید تا اینها تمام نشود، برایت تست نمینویسم. با دستانی سوراخ سوراخ که ماحصل پیدا نکردن رگهای دستم است به خا
روح چه مستهلککم... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 23:15
بار اول مشکلاتش را گفت. گفتم با این وضع پس ما نمیتوانیم با یکدیگر باشیم. عصبانی و ناراحت شد که مگر اینجا بنگاه معاملاتیست که از من میخواهی درباره خودم بگویم و بعد بگویی پس نمیشود؟ گذشت. باز هم مشکلاتش را گفت. گفتم نتایج را به کناری بگذاریم
به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 17:38
خاماندیشانهست اگر گمان کنیم تجربه اساس ما را تغییر میدهد. خاماندیشانهست اگر بعد از تجارب تلخ به خودمان بگوییم دیگر پشتِ دستم را داغ میکنم اگر چنین و چنان کنم. آنچه ما از تجربه میآموزیم نابودی آ
بهار دلکش رسید و دل به جا نباشد - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 17:38
بهار آمده است. حتی برای ما خانهنشینان. بیتوجه به این ویروس ویرانگر. آنقدر قدرتمند که برای لمسش نیاز به زحمتی نداریم. کافیست تنها کمی پنجرهها را باز کنیم. بهار آمده است. طبیعت مانند همیشه قدرتش را
لهجه - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 17:38
امروز، روز پرکشفی بود. برای مثال لحنم را وقتی به دوستانم زنگ میزنم کشف کردم. آن زنگهایی که صرفاً برای احوالپرسیست. نه در پیِ کاری: سلامَلِکُم. احوالْ شما؟پینوشت: ما اهل تفرشیم. جایی در استان مرکزی که البته به قم نزدیکتر است. مردم آنجا در ادای کلمات خود اصرار عجیبی به سکته در لحن دارند و تا جای ممکن ...
تو جامه گرد کنی تا ز آب تر نشود، هزار غوطه تو را خوردنیست در دریا - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 17:38
آن خلیفة الهی، آن دعامة نامتناهی، آن سلطان العارفین، آن حجةالخلایق اجمعین، آن پخته جهان ناکامی، شیخ بایزید بسطامی رحمةالله علیه، اکبر مشایخ و اعظم اولیا بود، و حجت خدای بود، و خلیفه بحق بود، و قطب عال
اندر آیین زن خواستن - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 17:38
و چون زن خواستی ای پسر! حرمت خود را نیکو دار. طلب غایت نیکویی زن مکن که به نیکویی معشوقه گیرند. زن، پاکروی و پاکدین و کدبانو و شویدوست و پارسا و شرمناک و کوتاهدست و کوتاهزبان و چیزنگاهدارنده بای
اندر احوال حکیمانه - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 8:56
زندگی به من آموخت:فراغت دشوارتر از کارشوخی دشوارتر از جدی شنیدن دشوارتر از گفتن حکایت دشوارتر از حکمت زن دشوارتر از مردزندگی دشوارتر از مرگ است. پینوشت: به کسانی که با این آموزه زندگی ارتباط برقرار
دوستی در بنِ ضعف - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 8:56
چندی پیش مشکلاتی در صمیمیترین و قدیمیترین گروه دوستیم به وجود آمد که نتیجهی آن وضع قانونی بود: از این پس هیچکس پشتِ سر دیگری حرف نزند. اگر مشکلِ میان دو نفر قابل مماشات است که برای حفظ جمع بهتر ا
در - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 8:56
درست جلوی در دراز کشیدهم. اگر از جایم بلند شوم تنها چند گام کوتاه با در فاصله دارم. میانمان میزیست با ابعادی کوچک. اما میدانم که ابعاد این میز حتی از این در مرموز موذی هم بیرون میزند. میدانم که
اعلام زودهنگام پایان سال - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 8:56
دوستی شب گذشته از من پرسید سال آیندهت چه شکلیست؟ ابتدا تعجب کردم چرا چنین زود چنین سؤالی را از من پرسیده است. من عادت دارم در آخرین هفتهی آخرین ماه سال چنین تسویهای با خودم بکنم. اما بعد فکر کردم
فرانکشتاین جوان - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 8:56
من اهل فیلم نیستم. ذهن من، ذهنی کلامیست. حتی نقاطی از زندگیم که به سنخی نزدیکتر از سنخ کلمات و مفاهیم فلسفی نیاز دارم، نه سراغ موسیقی، نه سراغ تصویر، که سراغ شعر و ادبیات میروم. من با بازتابِ کلمات
کرونا - تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 8:56
همیشه از موقعیتهای استثنایی و اتفاقی استقبال کردهم. شب خوابیدهایم، صبح چشممان را باز کردهایم، دیدهایم استانی از استانهای کشور درگیر ویروسی مسری و کشنده شده است. درست همینقدر ناگهانی. میخواهم چ
من رهایی نمیدانم - تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 0:34
اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد/ نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببردوگر نه عقل به مستی فرو کشد لنگر/ چگونه کشتی از این ورطهی بلا ببر دو هفتهای را کامل در وضعیت سرگیجه سپری کردم. سرگیجه دقیقترین وصفِ دو
دوست منیر به من میگوید وروجک آقای نجار! - تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 0:34
امروز بعد از مدتها با رفیق گرمابه و گلستان حرف زدم. دیرم بود و گرما تابم را برده بود. اما نمیتوانستم از همراهی او تا مسیری که پیشِ رو داشت بگذرم. مقاومت را شکسته بودیم اما چارهای دیگر هم نبود. هر د
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود - تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 0:34
امشب وقتی از محمود و محراب جدا شدم واقعا باور کردم که چهار سالِ کارشناسی تمام شد!
گفتم ای دل! پدری کن! نه که این وصف خداست؟ - تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 0:34
غم سراپای وجودم را گرفته. در قبض شدیدی به سر میبرم. برایش توضیحی ندارم. سر آن هم ندارم تا شروع به شمردن غصههایم کنم. سر آن هم ندارم تا از آنها حرف بزنم. تا چیزی را روشن کنم. غمگینم. همین. دلتنگی و قبض در تمام رگهایم جاریست. میدانم که اگر حسد نیرومندترین حس انسانیست، حسی که میتواند اراده را در تمامیت...
برای دوست بینا - تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 0:34
دوستی با دوست بینا یکی از ارزشمندترین داراییهای زندگی من است. همدلانه، با روندی نرم اما مداوم. "دوستِ بینا" شخصیترین نامی است که میشود به او داد. او همواره چشمانش باز است برای اینکه ببیند. و درست
اندک رمقی پس از مدتها - تاریخ: 1398/9/15 ساعت: 0:34
این روزها به این نتیجه رسیدهم که تفکیک حوزهها از یکدیگر امری ناگزیر است.کشف اهمیت تفکیک به تازگی رخ نداده است. آنچه برایم تازه است کشف تناقضیست که درگیر آن هستم. پیشتر در اینجا درباب تفکیک زن و مر