بعد از چند روزی بیحالی رفتهم دکتر. میگوید 1 1 1یی. داروهایی برایم نوشته با این گمان که شاید سرماخوردگی باشد و دفع شود و میگوید تا اینها تمام نشود، برایت تست نمینویسم. با دستانی سوراخ سوراخ که ماحصل پیدا نکردن رگهای دستم است 1 خانه برگشتم.
کاش دکتر میگفت 1 دارم. آن وقت میآمدم خانه. از اتاقم بیهیچ اعتراضی ثانیهای خارج نمیشدم. تلفن را برمیداشتم و تمام کارهایم را برای دو هفتهای تعطیل میکردم. تمام ورق و کاغذهایم را جمع میکردم. 1 استادم پیام میدادم که 1 دارم و میخواستم که امتحان را از من بعدتر بگیرد. اگر هم مخالفت میکرد برای صفری که میگرفتم مفتخر بودم و با گردنفرازی فلک را فحش میدادم. آن وقت کل این دو هفته را 1 خواب زمستانی میرفتم و استراحتی میکردم که خود را در آن محق میدانستم.
اما حالا من ماندهم و تنی که توان کافی ندارد، جزوههایی پراکنده در گوشههای مختلف اتاق، درِ اتاقی که نیمهباز است، تختی که پسم میزند، گوشی همراهی که دیگر هیچچیز جدیدی در آن پیدا نمیشود و زمان همواره بیدار که عاشقانه چشم از چشمانم برنمیدارد.
برچسب:
نویسنده: رویا ابراهیمی